زنهای لخت، چشمهایشان را میببندند که کلاسدالله وارد شود! صابجان هم پشتبند او داد میزند: «آهای، چشمهایتان ببندید، مرد دارد میآید».
وَ اینگونه است که کَلاسدالله وارد حمام میشود. از میان زنان لخت، که دست بر چشم دارند، میگذرد و سوراخ لولۀ سفالی را باز میکند! آب، ولرم میشود و کلاسدالله میرود.
مادر اوسشکرالله، که در حمام بوده، به سمت خزینه میرود، دستی توی آب میزند و با رضایت میگوید: «بارکالله کلاسدالله! بارکالله . . . خدا خیرش بده . . . » و سپس با لحنی فیلسوفانه ادامهمیدهد: « ولی کَلاسدالله باید چشمهایشِ ببندد، نه ما! »
و صاحبجان با لحنی حقبهجانب پاسخمیدهد: «خب، در آن صورت چطور سوراخ سفالی را باز کند؟ » (با بهرهگیری از داستان کُتِ زوک مهدی محبی کرمانی)
چقدر شبیه حال وُ روز ما است. به جای اینکه مسئولین اسنپ چشمهایشان باز کنند که برای مسافران اتفاقی نیفتدمردم باید چشمهایشان ببندند تا سرمایه گذاران اسنپ بتوانند چپاولکنند! و از فرایندی گزینش افراد دارند، سوال نپرسند؟ چه پروسهای برای رصد آنها وجود دارد؟ چه استانداردی؟ هیچ…