جلسه دادگاه ساعت ۷ صبح تعیین شده بود؛ جلسهای که تاریخ اولیهاش یک ماه پیش معین شده بود اما روز مقرر رئیس دادگستری در سالن اجتماعات، جلسه گذاشته بود و قاضی پرونده به علت حضور در آن، تمام قرارهای آن روزش را بدون هیچ اطلاع رسانی ای لغو کرده بود .
ساعت از ۷و ربع گذشت و خبری از قاضی نشد. منشی دفتر اعلام کرد که توی راه برای ماشین ایشان مشکلی پیش آمده و احتمالاً بین ۴۵ دقیقه تا یک ساعت تاخیر خواهند داشت .
بهتر دیدم در این یک ساعت نامهام را به اداره بهزیستی تحویل بدهم و برگردم. ساعت شروع به کار اداره به گمانم شش و نیم صبح بود اما در ساعت ۷:۳۰ صبح در اداره بهزیستی جز یکی دو ارباب رجوع پرنده پر نمیزد .
هیچ کارمندی پشت میزش نبود و حتی مسئول اطلاعات هم باجه اش را ترک کرده بود. نمیتوانستم منتظر بمانم تا خبری برسد. رفتم طبقات بالا تا بلکه کسی را بیابم و خبری بگیرم .معلوم شد سالن کنفرانس اداره ،تمام کارکنان جمع شدهاند و جلسهای تشکیل شده است .ظاهراً جلسه یک ساعت دیگر طول میکشید!
بهزیستی را رها کردم و دوباره برگشتم دادگستری ؛خوشبختانه قاضی حضور داشت و من به موقع رسیده بودم .از “طرف دعوی” خبری نبود. یک هفته قبل ابلاغیه مکتوبِ حضور در جلسه دادگاه را توسط اداره پست برایش ارسال کرده بودم .
با اینکه فاصله مبدا تا مقصد ۱۰ کیلومتر بود برای اطمینان تعرفه بالایی پرداخت و به صورت اکسپرس پست کرده بودم .
تماس گرفتم پرسیدم چرا در دادگاه حاضر نشده. طرف صادقانه به من اطمینان داد که هنوز از طرف پست چنین چیزی دریافت نکرده است!!
بعد از آن اداره آب برای اعتراض به قبض آبِ یک میلیون و ششصد هزار تومانی !!!که اشتباه شده بود و باید تصحیح میشد. هفته پیش کارمند اداره اعتراف کرده بود که اشتباهی رخ داده و قرار بود تا ظهر قبض جدید بفرستد روی گوشیم.
یک هفته گذشته بود و خبری نشده بود. حالا کارمندی که قبض اشتباه را از من گرفته بود و باید قبض جدید صادر میکرد برای انجام ماموریت به مرکز استان رفته بود!! .
شناسه قبض معلوم نبود و کارمند دیگری نمیتوانست کارش را انجام دهد..
ساعت از دوازده گذشته بود.
بانک ساعت ده و مدارس ساعت دوازده دست از کار کشیده بودند..
بعد از آن همه دوندگی فقط یک کار انجام شده بود. در نهایت خستگی و گرمازدگی به خانه برگشتم. برق قطع بود و موتور پمپ آب کار نمیکرد و آب هم نبود. یاد صحبت آن خانم افتادم که :”اینجا ما صبح که از خانه بیرون میزنیم ….”
با خود ادامه دادم :با هر قدم که برمیداریم و هر حرکتی که میکنیم فقط با بحران و بن بست و ساییدگی روح و روان مواجهیم. ما اینجا در یک مملکت فلج و مملکت داری فشل، در یک چرخه تکرار و ناکارآمدی و بحران و تنش گیر افتادهایم که نمیدانیم چه کارش کنیم!
مدام در حال پرداخت تعرفه و کارمزد و مالیات هستیم و ضعیفترین و بدترین حالت ممکن خدمات را دریافت میکنیم. اینجا هر صبح که بیدار میشویم دلمان میخواهد یقه مسئولین را جر بدهیم و سر خودمان را به دیوار بکوبیم .
هر شب دلمان میخواهد صبح از خواب بیدار نشویم
و به “آفتاب فردا”و شروعی متفاوت” و “سحر نزدیک است” هیچ اعتقادی نداریم .