همین آقایی که الان این طور ضجه میزند و واقعاً هم جگرش سوخته است و میلیونها تومان خرج خرید فشنگ و میلیون ها تومان برای خواننده ( در مدح خوبی های پدرش) و میلونها تومان برای ساز و دهل و سوگ و عزاداری هزینه کرده است ؛ مدت ها بود به خاطر یک اختلاف مالی دل پدرش را رنجانده بود ؛ حرمتش را زیر پا گذاشته بود و ترکش کرده بود …
من سالهاست دیگر در هیچ مراسمی اشک نمیریزم ؛ سالهاست مرگ را از گورستان به خانه آورده ام. وقتی با خبر میشوم کسی مادرش را از دست داده است و عزادار مادرش شده است ؛ شمارهی مادرم را میگیرم و ازش میپرسم : چیزی لازم ندارد؟به دیدنش میروم ؛ چیزهایی را که برایش خریدهام میدهم دستش و صمیمانه در آغوشش میگیرم و میبوسمش وقتی آگهی فوت پدری را به دیواری میبینم حتماً سری به پدرم میزنم ؛ احوالش را میپرسم ؛ دستش را میبوسم و دلجوییاش می کنم. روزی هزار بار قربان صدقهی دخترم میروم ؛ در آغوشش میکشم ؛ موهایش را بوسه باران میکنم و به او میگویم چه خوشبختی بزرگی است که او را دارم .
برای خواهرانم برای دوستانم هدیه میخرم و به دیدنیشان میروم ؛ اگر پرسیدند به چه مناسبت؟ میگویم : به مناسبت دوست داشتن ! … قبل از رفتن … قبل از آن که دیر شود! قبل از آن که مجبور شوم قبرشان را به آغوش بکشم ؛
مرگ برای من عشق می آفریند نه اشک و نه حسرت!
به ما عشق ورزیدن را نیاموختهاند ؛ بلکه آموخته اند با عزاداری کردن ؛ با گریه کردن ؛ با لباس مشکی پوشیدن نشان بدهیم چهقدر به هم اهمیت می دهیم و برای هم احترام قائل میشم ؛ در فرهنگ ما بوسیدن در آغوش گرفتن چندان مرسوم نیست ! باهم آواز خواندن و به افتخار هم رقصیدن و با هم قهقهه زدن برای ما رسم و سنت نیست!
ما بیش از آنکه کلمات مهر آمیز یاد گرفته باشیم بیش از آنکه مهر ورزیدن یاد گرفته باشیم قهر کردن و کینه ورزیدن یاد گرفته ایم در میان زندگان به مرده ها عشق می ورزیم ؛ رسم زندگی کردن را نمیدانیم ولی مراسم مرگ را با تمام جزئیات از حفظ هستیم و اجرا میکنیم. ما …. ما بد نیستیم فقط نادانیم .