انقلابی که وعدهی عدالت داد، اما عدالتش یعنی گرمازدگی برای مردم و کولر گازی در اتاق مدیران. وعدهی خودکفایی داد، اما حالا حتی در تولید برقِ تابستان، محتاج دعا و ابر و باد و خورشید شده. این خاموشی، دقیقاً همان وعدهست اما وارونه؛ اینجا، وعدهها برق ندارند، عملها تاریکاند، و آینده کور.
هر سال که میگذرد، خاموشیها عمیقتر، مردم خستهتر، و پاسخها توهینآمیزتر میشوند. از مردم میخواهند صرفهجویی کنند، اما میلیاردها تومان بودجه در سازمانهایی دود میشود که حتی توان تولید یک لامپ کممصرف هم ندارند.
چرا باید مردمی که هیچ نقشی در فساد، در سیاستگذاری، در هدر رفت منابع و در توسعهنیافتگی نداشتهاند، تاوان این همه نادانی و نخوت را بپردازند؟
در کشوری که بر دریایی از منابع انرژی نشسته، خاموشی نه یک اتفاق، بلکه یک خیانت مدیریتی است. چگونه ممکن است با این همه ثروت زیرزمینی و انسانی، مردم باید ساعتها بدون برق، بدون کولر، بدون آب، و حتی بدون اینترنت روزگار بگذرانند؟ آنچه روشن است، تنها بیکفایتی است ، و آنچه خاموش شده، امید مردم است.
باید پرسید: آیا این همان نوری بود که وعدهاش داده شد؟ اگر آری، پس این خاموشی، روشنترین تصویر از حقیقت آن وعدههاست.
حقیقت این است: اگر این انقلاب نور بود ، چرا امروز هر روز در تاریکی میگذرد؟ چرا نان در صف است، آب با قطرهچکان میآید، و برق هم سهمیهبندی شده؟ خاموشی، دیگر یک فاجعه نیست؛ یک اعلام وضعیت است. اعلام اینکه این سیستم، در روشن نگه داشتن ابتداییترین نیاز ملت، شکست خورده.
روشنایی وعده داده شد، اما آنچه نصیب مردم شد، فقط تاریکی بود. و چه طنز تلخیست که این تاریکی مطلق، حالا روشنترین سند بیکفایتی و فروپاشی دروغهای بزرگ است.