اولین بار نبود طول دفتر را پیادهروی میکردم و با گوشی زمان میگرفتم. کفشهای پیادهروی را پوشیدم و شروع به راه رفتن کردم. به بچههای تحریریه گفتم هر وقت کارتان تمام شد صدایم بزنید. میدانستم کارمان پیش از قطعی برق به پایان نمیرسد و باید فشار عصبی را از خودم دور میکردم. سالهاست که در دنیای خبر و روزنامهنگاری فشار و استرس فراوانی را تحمل میکنیم که حال من و همکارانم را فقط کسانی میدانند که در این حوزه فعالیت میکنند.
زمانسنج گوشی ۱۲ دقیقه و ۳۷ ثانیه را نشان میداد که مجبور شدم آن را از روی میز بردارم و گوشی را در حین راهرفتن پاسخ دهم. یکی از همکاران رسانهای بود که گفت فراموش کردهاند آگهی ثبتی بندهخدایی را چاپ کنند. پرسیدم ما چاپ کردهایم. پاسخ داد شما هر دو نوبت را چاپ کردهاید اما ما فراموش کردهایم و دوباره باید چاپ شود. گفت صاحب آگهی در راه دفتر شماست. تماس که قطع شد به بچههای تحریریه گفتم جا برای یک آگهی ثبتی باز کنند که خانمی تکیده با چهرهای خسته و نامهای در دست آمد. زمانسنج گوشی را متوقف کردم و به او گفتم بنشیند تا کار آگهی ثبتیاش انجام شود. با اشارهی سر به پسرش گفت بنشیند. شروع به گلایه کرد که همکاران شما در روزنامه سراسری چاپ آگهیام را فراموش کردهاند و ناچار شدم با این حال بیمار، راه رفته را دوباره برگردم. همان کسی بود که همکار رسانهای گفته بود.
لیوانی آب آوردم و رو به رویش نشستم. گفتم شما حق دارید ولی بالاخره پیش آمده. گفت خانم به خدا بیمارم، سرطان دارم و دانههای اشک روی گونهاش لغزید. گفتم این که چیزی نیست من هم دارم اما میبینی که اصلا مهم نیست. با تعجب نگاهم میکرد، انگار باور نداشت راست میگویم. سر صحبتمان وا شد و هر کدام از بیماری و روزهای سخت شیمیدرمانی گفتیم. تلاش کردم هر چه امید بود را در جان خستهاش بریزم. وقت رفتن دو بار مرا در آغوش کشید درست مانند دوستانی که سالهاست همدیگر را میشناسند. گمان میکنم امیدوار از دفتر روزنامه بیرون رفت و من آسوده و خوشحال، زمانسنج گوشی را فعال و پیادهروی را شروع کردم. کاش بههمدلیهایی که در فرهنگ ایرانی، سرآمد بود، برگردیم و دل به دردهای یکدیگر بدهیم این بهترین درمان است.