خبر فوری

اصلاح ساختار بودجه، ضروری انگار ناپذیر

شهرکرد خنک‌ترین نقطه در کشور شد

صادرات بادام چهارمحال و بختیاری از ۵۰ میلیون دلار گذشت

استاندار: فهرست فعالان اقتصادی هند برای توسعه همکاری با چهارمحال و بختیاری اعلام شود

استاندار: مسائل چهارمحال و بختیاری نیازمند راهکارهای علمی و نوآورانه است

در فرهنگ ارزشی و انقلابی ما، «مسئولیت» پیش از هر چیز یک تکلیف است، نه یک امتیاز. امام راحل(ره) بارها تأکید می‌کردند که پست‌ها و مناصب، امانت‌هایی هستند که اگر در جای خود قرار نگیرند، به خیانت تبدیل می‌شوند. رهبر معظم انقلاب نیز سال‌هاست بر «شایسته‌سالاری» و «کارآمدی» به‌عنوان شاخصه‌های اصلی مدیریت اسلامی تأکید می‌کنند. اما وقتی همین امانت به دست کسانی می‌افتد که نه دانش مدیریت دارند و نه دغدغه‌ی مردم، نتیجه‌اش چیزی جز فرسایش سرمایه‌ی اجتماعی نیست.

مدیر بی‌تخصص، مانند طبیبی است که بدون شناخت از بدن، نسخه می‌نویسد؛ و مدیر بی‌تعهد، مانند طبیبی است که می‌داند و نمی‌کند. هر دو، بیمار را به کام مرگ می‌سپارند؛ با این تفاوت که در نظام اداری، «بیمار» همان مردم‌اند و «مرگ» همان بی‌اعتمادی تدریجی به کل ساختار کشور.

آسیب مدیریت ناکارآمد را می‌توان در سه ضلع خلاصه کرد:

ضلع اول: بی‌تخصصی. مدیری که زبان مدیریت نوین، برنامه‌ریزی راهبردی، مدیریت منابع انسانی و ابزارهای سنجش عملکرد را نمی‌داند، ناچار است با آزمون و خطا پیش برود. جای آزمون و خطا در آزمایشگاه است، اما در اداره‌ی امور مردم، هزینه‌اش را خانواده‌های کارگر و کارمند و کشاورز و دانشجو می‌پردازند. نتیجه‌ی چنین مدیریتی، تصمیم‌های شتاب‌زده، پروژه‌های نیمه‌کاره، بودجه‌های هدررفته و ساختارهایی است که روی کاغذ زیبا و در عمل فلج‌اند.

ضلع دوم: بی‌تعهدی. مدیری که تعهد ندارد، انگیزه‌ای برای اصلاح ندارد. او به‌جای حل مسئله، مسئله را جابه‌جا می‌کند؛ به‌جای پاسخگویی، پاسخگویی را به زیردست خود پاس می‌دهد؛ به‌جای شفافیت، ابهام می‌آفریند. چنین مدیری معمولاً در «حفظ صندلی» متخصص است، نه در «حل مشکل». و بدتر از او، مدیری است که تعهدش به منافع شخصی و گروهی است، نه به آرمان‌ها و مردم.

ضلع سوم: بی‌عرضگی. گاه مدیر تخصص دارد و تعهد هم دارد، اما توان اجرا ندارد. نمی‌تواند تیم بسازد، نمی‌تواند بحران را مدیریت کند، نمی‌تواند بین اولویت‌ها انتخاب کند. چنین مدیری در شرایط آرام قابل تحمل است، اما در بحران، به جای فرماندهی، خودش اولین قربانی است و سازمان را هم با خود غرق می‌کند. بی‌عرضگی، همان حلقه‌ی مفقوده‌ای است که حتی تخصص و تعهد را هم بی‌اثر می‌کند.

وقتی این سه ضلع کنار هم قرار می‌گیرند، زنجیره‌ای شکل می‌گیرد که انتهایش به نارضایتی عمومی می‌رسد. مدیر ناکارآمد، ابتدا در درون سازمان بی‌اعتمادی می‌سازد؛ کارمند انگیزه‌اش را از دست می‌دهد، نیروی توانمند یا مهاجرت می‌کند یا خاموش می‌شود. سپس این بی‌انگیزگی به کیفیت خدمت منتقل می‌شود: ارباب‌رجوع سرگردان می‌شود، وقت و آبرویش می‌رود، هزینه‌ی اضافی می‌پردازد و در نهایت با خشم یا با ناامیدی از در اداره بیرون می‌آید.

 

اینجاست که نارضایتی از «یک اداره» به «نظام اداری» و از «نظام اداری» به «ساختار کشور» تعمیم داده می‌شود. مردم معمولاً نظام را بر اساس رفتار مدیرانی که می‌بینند قضاوت می‌کنند. یک مدیر بی‌کفایت در یک استان، می‌تواند اعتبار یک سیاست ملی را در چشم هزاران نفر خدشه‌دار کند. و اینجاست که آسیب مدیریتی از یک خطای فردی به یک تهدید ملی تبدیل می‌شود.

این آسیب، فقط احساسی و روانی نیست؛ ابعاد اقتصادی و امنیتی هم دارد. پروژه‌ای که با تصمیم نادرست مدیر متوقف می‌شود، سرمایه‌ی ملی را می‌سوزاند. نیروی انسانی متخصصی که به دلیل بی‌تعهدی مدیران‌ مافوق مهاجرت می‌کند، سرمایه‌ی انسانی را کاهش می‌دهد. فرصت‌های شغلی و سرمایه‌گذاری که در پیچ‌وخم بوروکراسی ناکارآمد از دست می‌روند، رشد اقتصادی را کند می‌کنند. و در لایه‌ی امنیتی، بی‌اعتمادی مردم به ساختار، سرمایه‌ی اجتماعی را که مهم‌ترین پشتوانه‌ی امنیت ملی است، فرسوده می‌کند.

رهبر شهید انقلاب بارها «کارآمدی» را شرط مقبولیت نظام دانسته‌اند. این یعنی هر مدیر ناکارآمد، نه فقط به سازمان خود، بلکه به مشروعیت و مقبولیت نظام آسیب می‌زند. این سخن، هشداری است جدی برای همه‌ی کسانی که پست را طعمه می‌بینند، نه امانت.

یکی از دلایل ماندگاری این آسیب، «چرخه‌ی بازتولید ناکارآمدی» است. مدیری که بر اساس رابطه و نه شایستگی انتخاب می‌شود، معمولاً زیردستانی شبیه خود انتخاب می‌کند. چنین ساختاری، مسیر رشد نیروهای توانمند را می‌بندد و در بلندمدت، سازمان را از درون خالی می‌کند. وقتی هم که تصمیم اصلاحی گرفته می‌شود، چون زیرساخت انسانی فرسوده شده، اصلاحات به نتیجه نمی‌رسد و ناامیدی را عمیق‌تر می‌کند. این است که می‌گوییم آسیب مدیریتی، «مرور زمان» را به ضرر کشور تبدیل می‌کند: هر سال که بگذرد، جبران آن سخت‌تر و پرهزینه‌تر می‌شود.

نکته‌ی مهم دیگر، «بی‌پاسخگویی» است. وقتی مدیری پاسخگو نیست، خطاهایش انباشته می‌شود، اما کسی آن‌ها را ثبت و مطالبه نمی‌کند. نتیجه، نوعی بی‌حسی سازمانی است که در آن «هیچ‌کس مسئول نیست» و «همه مقصرند». چنین فضایی، بدترین بستر برای رشد فساد و بی‌انگیزگی است و بیش از همه، به مردم آسیب می‌زند.

اگر بخواهیم این زخم را درمان کنیم، باید به اصولی بازگردیم که در فرهنگ انقلابی ما ریشه دارند:

اول، شایسته‌سالاری واقعی. انتخاب مدیر بر اساس سابقه‌ی اثبات‌شده و آزمون شایستگی، نه بر اساس رابطه و توصیه. این اصل، مبنای هر اصلاح دیگری است.

دوم، پاسخگویی نهادی. هر مدیر باید بداند که عملکردش سنجیده می‌شود و نتیجه‌اش پیامد دارد. پاسخگویی نباید شعار باشد؛ باید سازوکار داشته باشد.

سوم، تربیت مدیران متعهد. تخصص بدون تعهد، ابزار بی‌جهت است و تعهد بدون تخصص، خیرخواهی بی‌نتیجه. باید هر دو را با هم پرورش داد.

چهارم، مشارکت و نظارت مردم. مردم باید بتوانند عملکرد مدیران را ببینند و مطالبه کنند. شفافیت، بهترین داروی بی‌تعهدی است.

پنجم، قداست‌زدایی از پست. پست باید ابزار خدمت باشد، نه هدف. فرهنگی که در آن «مدیر شدن» افتخار باشد و نه «خدمت کردن»، خودش منشأ ناکارآمدی است.

 

سخن آخر اینکه مدیریت ناکارآمد، دزدی از وقت، آبرو و سرمایه‌ی مردم است؛ دزدی‌ای که در تاریکی بوروکراسی رخ می‌دهد و کمتر کسی آن را به حساب می‌آورد. اما حساب کشور، دقیق است. هر تصمیم نادرست، هر پاسخگویی گریخته، هر فرصت سوخته، در نهایت در زندگی یک خانواده‌ی ایرانی ثبت می‌شود. اگر می‌خواهیم نظام اداری، خدمتگزار واقعی مردم باشد و اعتماد عمومی قوی‌تر شود، باید مدیریت را دوباره به جایگاه امانت بازگردانیم: با شایسته‌سالاری، با پاسخگویی، با تعهد و با تخصص. این، هم تکلیف شرعی و انقلابی است و هم شرط پایداری و پیشرفت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *