در این موضع و موقف مناقشه نداریم . آ نجایی که ممکن است هم نوا نباشیم همین پذیرش افول ، یا سقوط فرهنگی و فروپاشی اخلاقی جامعه ایرانی است. آ نها که پذیرای این حقیقت تلخ نیستند یا در برابر فهم و قبول آن مقاومت میکنند یحتمل برای استحکام بخشی به تئوری خود ، برخی تحولات زنانه یا نسل زدی و یا حرکت های ارزشمند فرهنگی و هنری در این سالها را مثال میزنند. اما متأسفم که نمی توان به پشتوانه استقبال از معدودی کنش ها و حرکت های ناب فرهنگی یا هنری که آنهم جمع محدودی را در یک کشور ۹۰ میلیونی دربر میگیرد ، مدعی رشد فرهنگی این جامعه شد.
آ نهم پدیده فرهنگ که لاجرم کمّی نیست ، کیفی است و قابلیت سنجش و اندازه گیری ندارد. پس اجازه دهید با تکیه بر همان داده و گزاره ابتدایی سخن ، از رنج ها و مصیبت هایی بگوییم که افول فرهنگی یک جامعه میتواند پیش رو بگذارد. همان افولی که میتوان جلوه واقعی و راستین اش را در تیراژ کتاب و مطبوعه و سایر کالاهای فرهنگی یا هنری غیرلوکس دید و رصد کرد.
عجیب تر اینکه ساختار حکمرانی و دولت نیز ، تنها نظاره گر این فروپاشی فرهنگی اند و خیلی علاقمند به مداخله در این فقره نیستند ، شاید هم معتقد باشند که در این جامعه ، هیچ کنش و رفتار فرهنگی و هنری مستقلی نباید پا بگیرد یا بدون وابستگی به ارگان دولت یا حاکمیت ، تولید اندیشه و محتوا و کالای فرهنگی نباید مجال پیدا کند.
فی المثل همین صدا و سیمای فرقه ای کافی است ، دیگر چه نیازی به شبکه خانگی و روند فیلم سازی مستقل. همین چند روزنامه دولتی ایران و همشهری و کیهان و جام جم برای جامعه کفایت دارد ، دیگر چه نیازی به مطبوعات مستقل پویا . یا اینکه همین دو حزب چپ و راست تا آرنج آلوده به تعفن رانت و تبعیض و فساد بس هستند ، چرا خود را درگیر جریان سوم و سایر سلایق کنیم. و از این قبیل انحصاراتی که در حوزه فرهنگ و اجتماع ایرانی ، چنبره انداخته و اجازه نمیدهد ، فرهنگ ، هنر و اندیشه که عناصری هویت سازند؛ قوام یابند و تراز فرهنگی جامعه را ارتقاء بخشند.
حقیقت این است که انحصار و کنترل ، دو ابزار قدرت سیاسی برای مدیریت فرهنگی و اجتماعی جامعه در ایران امروز است . اگر می خواهیم تداوم تمدنی داشته باشیم ، راهی جز تضعیف یا از بین بردن هسته سختی که با توانی نفتی و رانتی ، کنترلگر و انحصارآفرین است ، نداریم. آن زمان است که پدیده های فرهنگی و اجتماعی این جامعه بدون وزنه ها ، زنجیرها و موانع ، راهی تازه می آفرینند و بازتاب جامعه خود میشوند و آینه آن ، نه اینکه مانند صدا و سیما ، مطبوعه های دولتی و سینمای نهادی و سایر بلندگوهای فیک و ارگا نهای فرهنگی مبتذل و تبلیغی با بودجه نجومی ، که انگار نمایندگی سیاره ای دیگر را بر عهده دارند ، اساساً آ نقدر از جامعه خود دور شده اند که نه بیننده دارند ، نه شنونده و نه خواننده و نه دنبال کننده.
باید فکری کرد . قطعاً این نحوه برخورد و مواجهه با جریان مستقل فرهنگی غلط و خسارت زاست . شاید ما ، مثلاً در جریده دیده بان ، آخرین نسلی باشیم که با قلم و مقاله و یادداشت سخن میگوییم و بر این سیاق هستیم . در انقراض ما نکوشید . ما را به نابودی نکشانید. راه تنفس ما را نبندید . چراغ این خانه را خاموش نکنید . و بفهمید و بدانید ، وقتی چشمه ی تولید فکر و تقاطی اندیشه را مسدود میکنید، به جای زبان و فکر ، این دستها و پاها هستند که به کار میافتند.